تبليغاتX
چرک نویس - من و ترس؟

چرک نویس


چند شب پیش مامانم اینا میخواستن برن خونه عموم ولی من میخواستم با کامپیوتر بازی کنم
اونا گفتن تنهایی میترسی اما من گفتم نـــــــــــــــــــــــــه بابا منو ترس؟
خلاصه اونا رفتنو من تنها شدم نیم ساعت اولو پای کامپیوتر نشستم
بقیشو رو هم جلو تلویزیون.
تا اینکه هوا کم کم تاریک شد
اولین چیزی که باعث ترسم شد این بود که حس می کردم کسی پشت سرمه.
اما به خودم تلقین کردم که من نمیترسم وصدای تلویزیون رو زیاد کردم ولی...
بعد از چند ثانیه یه صداهایی شنیدم صدای تلویزیون رو بستم وبه دقت  گوش کردم...
مثل صدای یه پیر مرد بود از توی اتاق اخری
قلبم واساده بود با یه چاقو وارد اتاق شدم کسی اون جا نبود
سعی کردم ازعامل های دیگه مثل: صدای کسی که میگفت ســـــــــــــــارا و...نترسم تا اینکه مامان اینا
بعد از 1:30ساعت (که واسه من کلی گذشت)اومدن مامانم گفت ترسیدی نه؟گفتم که بیا
من گفتم نــه بابا منو ترس؟
فردای اون روز اولین کسی که واسه رفتن به خونه ی عمم اماده شد من بودم 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 18:58 توسط سارا |